تبليغاتX
پایان می پذیرم در بوم نقاشی شب
آه ای دنیای دیوانه

از چه اینگونه

بر من حکم می کنی

از چه اینگونه

هر چه بر زبان داری

سوی من می فرستی

شب ها از پی فریاد من

در ترس حنجره ام

خاموش است

و تو به من

انگ بی صدایی می زنی

خورشید از تب من می سوزد

و تو مرا خاموش می خوانی

 

آه ای دنیای دیوانه

نفس های من است

که گردش می دهد آب ها را

غرش من است

که می لرزاند پیکره ی

این زمین خسته را

و دردهای من است

که هم آوای اشک خداست

 

آه ای دنیای دیوانه

تو چه می فهمی

که اینگونه بر من حکم می کنی

از چه مرا خاموش می خوانی

در حالی که

آوای سوخته ی حنجره ام

دلیل تبخیر قطب است

فریاد من است

که روز به روز می گشاید

پرده ی زمین را

این آوای من است

که سرانجام

بر شیپور خدا می دمد

و تو مرا بی صدا می نامی

شرمت باد از این یاوه ها

 

روزی می روم

و آنگاه خواهید دانست

کیست که به سوی خدا

بر بی خردی تان دعا می کند

کیست که چشم فرو می بندد

بر تمامی ستم هایتان

و سکوت می کند در برابر

هر چه بر او افترا می بندید...

نفرین بر شما...

+ نوشته شده توسط کسی شاید خدا در جمعه نهم بهمن 1388 و ساعت 12:10 |
به آنکه در این غربت تنها به یاد او می نگارم:

 

از پشت غبار شیشه می شنوم

صدای پایش را

که به آهستگی می رود زیر برف

غبار را کنار می زنم

و باز ابلهانه فریب می خورم

 

روزگاریست که هر روز

پشت شیشه ی این شهر سیاه

چشم به قدم های رفتگری می دوزم

که آوای قدم هایش

تو را به یاد من می آرد

 

با این فاصله -خدا می داند-

جز یاد تو هیچ کسی

هیچ آوایی در این غربت

قلب مرا آرام نکرد

حتی زخمه های این سه تار...

+ نوشته شده توسط کسی شاید خدا در شنبه نوزدهم دی 1388 و ساعت 23:12 |
به آنکه نماند:

 

دوباره آمدی

بی هیچ بهانه ای

دوباره تکرار شدی

بی هیچ گفته ای

دوباره در قلب سرد من

شعله ی نگاه تو

گرمی از دست رفته را

به دست آورد

بی آنکه بدانی بی تو

چه گذشت بر من

 

هزاران هزار بار گفتم

که خدا مهر تو را

از دلم پس گیرد

نگذشت ساعتی و گفتم:

لعنت بر من

 

یادت می آید؟

چه شبی بود آن شب

باران می بارید اما

آسمان هیچ نداشت

ابر پیدا نبود

و تو می دانستی

قلب من در پس آن حادثه

تا صبح دمید

اما هیچ کس اشک مرا

پس از آن شب ندید

 

یادم می آید

که تو خود می گفتی

-پوزش می خواهم-

چشمانت می گفت:

"بی تو من خواهم مرد"

یادت می آید؟

که به تو می گفتم

-پوزش می خواهم-

چشمانم می گفت:

"روزی می آید که فراموش شود

گرمی چشمانم"

یادت می آید

که در آن شب چه گذشت بر قامت ما

یادت می آید

چشمانم می گفت:

"چه کسی سردی دست مرا

باور خواهد کرد"

و تو خود می گفتی:

"من باور دارم"

 

اکنون می دانی؟

که دگر هیچ کسی

سردی دست مرا

ندارد باور

تو که خود می گفتی:

"تا ابد می مانم"

پس چه شد...!

 

یادت می آید؟

واپسین روز که با چشمانت

زمزمه می کردی:

"بی تو من خواهم مرد"

یادت می آید

که چه گفتم به تو؟

گفته بودم:

"بی تو نتوانم بمانم"

افسوس

روزها می گذرد

و تو دیگر در اینجا نیستی

 

نازنینم بی تو

همه بر سردی قامت من می خندند

همه دستان مرا می گیرند

و به سادگی ام می خندند

نازنینم بی تو

زندگی بر من تلخ شده

اما تو بخند

که برای بی تو بودن -خدا می داند-

که چه تاوان سختی پرداختم

 

نازنینم سالها

از آن شب می گذرد اما

همچنان بر لب من زمزمه ای جاری ست:

"بی تو من می میرم

بی تو من می میرم"

افسوس که دوری از من

و دگر هیچ کسی

سردی دست مرا

ندارد باور

 

یادم می آید...

آه بگذریم...

+ نوشته شده توسط کسی شاید خدا در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 15:51 |
گاهی می شود دید آنچه را نادیده بود
و گاهی می توان فهمید آنکه را
هیچ گاه هیچ کس نفهمید


آه ای خدا چه تنهایی

چه تنهایی...

 

+ نوشته شده توسط کسی شاید خدا در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 22:13 |
دیروز با تو بودن را تمرین می کردم

و امروز بی تو بودن را

دیروز با تو خندیدن را

و امروز بی تو گریستن

دیروز با من بودی  و امروز...

 

ای کاش...

ای کاش...

+ نوشته شده توسط کسی شاید خدا در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 14:1 |
امروز نیز گذشتی

ساده مثل همیشه

با این تفاوت که روزی

در نگاهت شوق دیدن بود

و امروز...آه...

و اما من همچو روز نخست

غرق بی تابی

 

روزگاری ست که می گذری

و من هر روز در چشم تو می خوانم

گذشتن ها را

تو در جاده ها گمگشته

و من می دانم

چاره ای نیست باید بروی

 

به چه کس باید گفت

به چه کس باید گفت...

+ نوشته شده توسط کسی شاید خدا در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 22:53 |
 ای تو بهانه برای گریستن

ای تو بهانه برای خواندن

برای زیستن

ای تو بهانه برای سرودن

ای تو بهانه برای تلاش

برای بودن

می کنی آیا هنوز

یادی ز من...

 

+ نوشته شده توسط کسی شاید خدا در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 و ساعت 1:2 |
آن لحظه که بودم افسوس

هیچ کس باور نکرد

دست خواهش من از چیست

 

اکنون که در سکوت نگفته های خویش

زیر باران می بارم

هرکس برای خود

قضاوتی می کند

 

آه ای دل ساده

آه ای دل ساده

+ نوشته شده توسط کسی شاید خدا در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 1:23 |
تقدیم به تمامی دوستانی که در سانحه هوایی عزیزانشان را از دست داده اند

 

زیر باران

به تو می اندیشم

زیر این درد عظیم

پشت هر پنجره ی پاک خدا

 

گاه گاهی که از این پنجره ها

شهر را می بینم

قامت سبز تو را

تداعی می کند

مردی که تنش بوی تو را می دهد

و صدایش به پهناوری دستان توست

آنکه نگاهش

چشم تو را به یاد من می آرد

براستی کجایی ؟

+ نوشته شده توسط کسی شاید خدا در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 و ساعت 13:56 |
جا گذاشته ام

تمام سادگی ام را

در شلوغی شهر

در این جاده های باریک

 

جا مانده ام

در این شهر خراب

با دلی بی تاب

با دلی بی تاب...

+ نوشته شده توسط کسی شاید خدا در شنبه ششم تیر 1388 و ساعت 10:20 |